سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

مطلبی برای پسرم

 زندگی اکنون زندگی کمی تیره وتار می نماید، اما دیری نمی گذرد که همه چیز بهتر خواهد شد. فراموش نکن: تا باران نباشد، رنگین کمان نیست. تا تلخی نباشد، شیرینی نیست. و گاه همین دشواری هاست ، که از ما انسانی نیرومندتر و شایسته تر می سازد. خواهی دید . . . آری خورشید بار دیگر درخشیدن آغاز می کند. ...
22 ارديبهشت 1391

گریه های ناز سامان

سلام عسلم تازگیا خیلی لنج می کنی ،خیلی لنجات نازه. تا بابایی حالت گریه به خود می گیره تو هم گریه می کنی هر چی بهش میگم نکن گناه داره میگه این حرکتشو دوست دارم. بعضی وقتا گریه های نازی می کنی اینقدر نازه که نمی خوام بغلت کنم تا همین جوری گریه کنی. به خودت نگی که چه مامان بدی دارم. ...
17 ارديبهشت 1391

رفتن به امامزاده

  سلام عشق مامان دیشب خونه مامان جون بودیم که بابایی با موتور اومد دنبالمون ، گفتمش چرا با موتور اومدی من نمی تونم سامان رو بگیرمش گفت  خودم میگیرمش جلو موتور. شما رو نشوندن روپاشونو حرکت کردیم یکم دور زدیم شما هم کیف کرده بودی حسابی .   دایی رضا رو تو خیابون دیدیم ،زندایی می گفت چرا بچه رو اینجوری آوردیش بیرون چشممش می زنن ،دیشب یه بلوز شرت تنت کردیم خداییش خیلی ناز شده بودی .     بعدش من پشنهاد دادم که شما رو ببریم امامزاده وقتی  می خواستیم بریم شما شروع کردی به گریه کردن.   دیگه نشد  که بریم برگشتیم ورفتیم خونه م...
17 ارديبهشت 1391

شب نشینی تو باغ فاضلیه

سلام نازنینم   دیشب با فامیلای بابایی رفتیم تو باغ خاله وجیهه مامان جان هم آش  پخته بود که اونجا بیکار نشینم و یه چیزی بخوریم.     اولش خیلی گریه کردی وهمش بغلت کردیم وراه رفتیم تا اینکه خسته شدی وخواب رفتی. دیشب چند تا پسر بچه شر بودن که یا داشتن بازی می کردن یا دعوا ،ماماناشون هی حرص می خوردن منم براشون خنده  می کردم اونا هم بهم می گفتن خنده نکن که یکسال  دیگه هم تو باید دنبال پسرت کنی منم بهشون گفتم ما چاکر آقا پسرمون هم هستیم . آخر بار هم فرهاد افتاد توحوض و مثل موش آب کشیده شده بود کار خدا خواهر بنده یه دست لباس یدکی براش...
14 ارديبهشت 1391

مهمونی خونه عمه حمیده

سلام نفسم     دیروز صبح خونه عمه حمیده  جلسه قرآن بود که ماهم رفتیم ناهار هم نگهمون داشتن .(خیلی خوشحال شدیم)            شیطون مامان خونه عمه یه آبروزیی کردی که نگو ونپرس. توبغل یکی ازهمسایه ها نشسته بودی ،که بعد ازکلی نگاه کردن به اینور واونور وکنجکاوی استفراغ کردی تو هیکل طرف (ببخشد عزیزان خواننده بچه اس دیگه)  حالا اون بنده خدا هم ازاون جا می خواست بره مهمونی که شما تیریپ عطر و ادکلونیشو  بهم زدی ،خیلی خجالت کشیدم. ماهم  با شرمندگی راهیشون کردیم. فکر کنم این مهمون  پاگشای من و تو بوده آخه ما رو پاگ...
14 ارديبهشت 1391

نامزدی عمه سمیه

سلام عمرم دیشب رفتیم خونه ننه آقا،بله برون عمه سمیه بود. عمه سمیه اولین عروس امسال تو خوانواده است. دیشب خیلی آروم بودی ماشاا... بگم که چشمت نزنم . خوب از مراسم برات بگم وقتی مهمونها اومدن بعد از پذیرایی انگشتری که واسه نشون آوردن دست عمه کردن  و وکادوهاشم باز کردن بعد از اون هم آقای دوماد تشرف فرما شدن تا با هم عکس بگیرن .خیلی به هم میومدن،انشاا... که خوشبخت بشن. بعداز شام هم شما اینقدر گریه کردین که زود اومدیم خونه.    خاله وجیهه وآقاجون ومامان جون وعمو کاظم و کوروش عمه اومدن اونجا تا تو آلاچیقی که بابات رو حیاط درست کرده قلیون بکش...
8 ارديبهشت 1391

عکسای سامانی

سلام گلم.خوبی مامان؟ چنتا عکس دارم برات تو ادامه مطلب همونجا زیر هر عکس برات توضیح میدم عزیزم پس عکسا تو ادامه مطلب منتظرتونه اینم اولین عکسته تو بیمارستان روز اولی که اومدیم بافق تو بغل عزیزی اینم یه نما از گریه هات اینم یه خواب ناز و خوشگل با کلاه آشپزی اینم اولین حمومت.عافیت باشه عزیزم پنج روزت که بود خودت شیشه می گرفتی می خوردی ،مردی شدی واسه خودت ...
6 ارديبهشت 1391

واکسن دوماهگی

سلام نفسم الهی مامانت پیش مرگت بشه دیروز بردیمت درمانگاه که واکسن دوماهگیتو بزنیم باید دو روز قبل می بردیمت که نشد وامروز بردیمت. ازدیشب خواب نرفتم خیلی می ترسیدم همه میگن که خیلی درد داره . عزیزم چاره ای نداشتیم و باید می بردیمت. من وباباوعزیز همراه هم رفتیم درمانگاه وقتی که می خواستن که واکسنت رو بزنن من رفتم بیرون عزیز پاهاتو گرفت تا راحت تر واکسن بزنن .منم اون بیرون گریه می کردم .      وقتی تموم شد از بس گریه کرده بودی خوابت بردو توخواب هی ناز می کردی الهی من فدات بشم . الانم تو بغل بابایی هستی ومدام داره تکونت می ده یکم که مکث می کنه شروع م...
6 ارديبهشت 1391

به دنیا اومدن پسرعمه ات

  سلام تاج سرم 15 فرودین یه کوچولو ی دیگه اومد توخانوادمون خیلی نازه. شکل صورتش مثل دختراست من که میگم می خواسته دختر بشه ولی پسر شده اسمشم گذاشتن آقا پویا.  اینو بهت بگم که تو بزرگتری و اولین نوه خونه باباجان واولین نتیجه خونه مادرجون هستی. انشاا... که هوای همدیگه رو داشته باشین و پشت هم باشین و صحیح وسلامت باشین.     عکسا تو ادامه مطلب منتظرتون عکس اولین روز پوبا دربیمارستان وای آقا پویا این جور نگاه بچه ام نکن می ترسه بیا دیدی گفتم ،حالا قبافه حق به جانب گرفتی  ای  شیطون به زور پستونک آرومش کر...
6 ارديبهشت 1391